
"... زندگی شاید همین باشد؟
یک فریبِ ساده و کوچک.
آن هم از دستِ عزیزی
که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد ..." ![]()
!!!
باز باران با تمام بی کسی های شبانه ،
باز می آید صدای چک چک غم، باز ماتم ،
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده ،
کجای قطره های بی کسی زیبا و روح افزاست ،
وقتی خوندم٬ چند بار تنم بی حس شدو دوباره به حالت عادی برگشت.......
هی فلانی قصه ی منو تو... شاید همین باشد...!!!
اي موسي هرگاه بنده اي مرا بخواند آنچنان به سخن او گوش مي سپارم كه گويي بنده اي جز او ندارم،اما شگفتا بنده ام همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند جز من.
***
حضرت موسي خسته براي استراحت به زير درختي در كنار نهري رفت.از زمان ورودش قورباغه اي مدام صدا ميكرد.
حضرت موسي به خداوند فرمود:خدايا براي استراحت آمده ام.اين مخلوق را خاموش كن.
خداوند فرمود: موسي! از زمان ورودت در كنار اين نهر,قورباغه ميگويد:خداوندا من براي استراحت امده ام .لطفا اين مخلوق خود را به جاي ديگر ببر.
چقدر قشنگه که اسمت اسم کسی باشه که همه ی آدما منتظرشن.
چقدر لذت بخشه وقتی که قشنگ ترین اسم دنیا رو داشته باشی...
انتظار... انتظار تلخ نیست. انتظار، سختی هاش، انتظار با تموم سختی هاش شیرین میشه وقتی بدونیم اونی که منتظرشیم یه روز میاد. میاد... یه روزی... یه جایی... یه جوری...
تحمل سیاهی های شب وقتی که بدونیم خورشید درست بعد از سیاهترین و ترسناکترین لحظه های شب طلوع میکنه... چقدر لذت بخشه!
چقدر لذت بخشه که اسمت... اسمی کسی باشه که اومده واسه نجات دنیا... اومده تا یک با یک برابر باشه... اومده تا هر چی غم و غصه هست تو دنیا رو ببره... اومده تا نزاره اشکای چشای بچه ها هدر بشه... اومده تا مراقب دلای کوچولوشون باشه...
اومده تا بخندیم... اومده تا همه دستای همو بگیریم... اومده تا بتونیم داد بزنیم! اومده تا دیگه کسی مجبور نباشه دستاشو جلوی یکی دیگه دراز کنه. اومده تا هیچ صدایی توی گلو خفه نشه!
اومده تا هیچ بچه ای ساعت ها پشت مغازه ی اسباب بازی فروشی ها به عروسکا زل نزنه.
اومده تا همه داشته باشن. اومده تا واسه همه بستنی قیفی بخره. اومده تا همه بتونن برن سرسره سواری کنن... اومده تا تاب سواری واسه همه باشه...
اومده تا واسه همه عروسک بخره. همه عروسکای یه جور. یه رنگ. یه شکل.
بستی قیفی بخره... واسه همه! همه بستنی های یه اندازه، یه طعم، یه جور.
اومده تا همه رو ببره شهر بازی... اومده تا بازی کنه. اومده تا با همه ی بچه ها بازی کنه. اومده تا دیگه هیچ بچه ای شبا روی پل خوابش نبره. اومده تا هیچ بچه ای آدامس نفروشه! اومده واسه همه ی بچه های دنیا آدامس بخره.
اومده تا همه باشن. همه داشته باشن. همه بخندن. همه...
چقدر خوبه که بدونی یه روزی هم میشه که دیگه یک با یک برابر بشه.
چقدر خوب میشه وقتی بدونی یه روزی همه میفهمن که همه ی بچه ها مثل همن.
چقدر خوبه که بدونی یه روزی میشه که تموم دنیا، سهم تموم آدما باشه!
یه روزی که هیچکی آقای هیچکی نباشه.
هیچکی بهتر از هیچکی نباشه.
هیچکی بدتر از هیچکی نباشه.
هیچی زشت نباشه.
همه چی زیبا باشه.
هیچ رنگی از رنگ دیگه بهتر نباشه.
هیچ صدایی بهتر از دیگری نباشه... یه روزی که همه بفهمن که گاهی صدای کلاغ هم چقدر زیبا میتونه باشه!
یه روزی که همه به زیبایی های نهفته ی کرکس پی ببرن.
یه روزی که... یه روزی که همه بفهمن که زیبایی خار کمتر از گل نیست. که بعضی وقتا یه خار میتونه چه بسا از یه گل هم گل تر باشه.
یه روزی که دیگه توی اون هیچ بچه ای نمیره. مادری روی سر بچش زجه و ناله نکنه. پدری شرمنده از نداشتن پول، ذره ذره سوختن جگر گوشه ی خودش رو نبینه...
دیگه پدری به خاطر نداشتن پول شرمنده ی بچه هاش نشه.
دیگه دستای خالی هیچ پدری، روحشو ذره ذره داغون نکنه.
یه روزی میاد... یه روزی میاد که دستای همه ی پدرا پر باشه. اینقدر پر که هر چی بچه هاش میخوان، دیگه شرمنده نباشه.
یه روزی که دیگه هیچ بچه ای حسرت عروسک دختر همسایه رو نخوره... روزی که هیچ کوچولو ای شبا با رویای یه توپ فوتبال نخوابه...
یه روزی که پارک ها بجای اینکه پاتوق معتاد ها و اراذل و اوباش باشه... به جای اینکه محل قرار دخترای عروسکی و پسرای دروغکی باشه... پر بشه از بچهههه! پر بشه از صدای بچه ها! کوچه ها... کوچه ها به جای اینکه پر باشه از جیغ دخترای خیابونی و نعره ی پسرای بیابونی... پر بشه از صدای شادی بچه ها! پر از صدای خنده! پر از صدای خدا !!
همه بیان! همه! همه ی بچه ها. حتی اون پسرک گل فروش سر چهار راه. حتی اون دخترکی که روی پل آدامس میفروخت... حتی اون بچه ای که همیشه مامانش توی پیاده رو روی سنگا میخوابونتش تا اینجوری از مردم بیشتر پول بگیره... اون بچه ای که کفشای پاره پاشه. اونم بیاد.
حتی... حتی اون دختر کوچولویی که زمستون پارسال توی سرما یخ کرده بود... اونم پاشه بیاد. اون کوچولویی که زیر ماشین رفت... حتی اونم بیاد...
اون... اون بچه ای هم که اشک تو چشاش خشک شده... اونم بیاد.
مبینا هم بیاد. با همون لباس عروس قشنگش. (چشمام قشنگ میبینه) با همون دادی دادی گفتنش! (دادی=داداش!!!) با همون خداحافظی کردناش. وقتی بهم میگه "قل هو الله احد" رو حتما بخونم! وقتی بهم میگی "زود بیایا!"
مبینا حتما بیاد! با یه دونه لپ لپ بزرگ توی بغلش!
یاسمن هم با همون لباس عروسش بیاد.
همه بیان... کوثر هم بیاد. با یه بسته چیسپ(!) (چیپس) توی بغلش! با یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده. (اون روز اومده بود خونمون. تا منو دید بهم گفت: "تو دیگه اینجا چیکار میکنی؟!" نا سلامتی مثل اینکه خونه ی خودمونه ها!!)
سحر هم بیاد... سحر بیاد... اما دستش توی دست باباش باشه. بابایی که دیگه نداشت. دستاش توی دست بابایی باشه که از دست داده بود. (فکر کنم تا حالا مامانش رفته باشه شوهر کرده باشه!!)
علی اصغرم هم بیاد. با همون کرم هایی که همیشه داره! با همون شلوغی هاش. (قرص کرم حتما لازمش میشه! یک کارتن، کامل!)
علی هم بیاد. با یه توپ توی بغلش. از همون توپایی که هی باباش میخره ولی ازش میدزدن. (دیگه اینقدر هم دروغکی نگه قاچاقچیا رو دیدم!!)
عطیه هم بیاد هر چند که خیلی وقته خونشون از توی کوچه مون رفته باشه.
پریا هم بیاد. همه بیان. همه ی همکلاسی های مبینا... حتی اون پسر کوچولویی که خونه شون چند کوچه پایین تره و هر وقت رد میشیم واسه ی هم یک ساعت دست تکون میدن و منم بهشون حسودیم میشه... اون پسر بچه که من اسمشو نمیدونم... اونم بیاد.
همه ی بچه ها بیان. همه ی آدم بزرگا هم بیان...
اصلا همه ی آدمای دنیا...
همه بیان. همه بخندن. دیگه هیچ حرفی از دروغ نباشه. دیگه خیانت معنایی نداشته باشه. دیگه درد فقط توی افسانه ها پیدا بشه. دیگه غم و غصه فقط توی کتابای قصه پیدا بشه. دیگه تنهایی هیچ معنایی نداشته باشه. هر چی باشه همش باهم بودن باشه. خنده باشه. دوستی باشه...

چقدر خوبه که اسمی روت باشه که وقتی میشنوی یاد آرزو میفتی. یاد امید. یاد اینکه قراره بازم خورشید طلوع کنه و شب با همه ی سیاهی هاش باید بره... یاد طلوع. یاد قشنگی.
چقدر قشنگه که اسمت اسم کسی باشه که همه ی آدما منتظرشن.
چقدر لذت بخشه وقتی که قشنگ ترین اسم دنیا رو داشته باشی...
چقدر قشنگه وقتی اسمت " مهدی" باشه...!

آقا جون. میدونم که میای. اما نه با یه شمشیر و نه با زره. میای. با یه سبد پر از گلهای یاس و میخک. با یه دسته ی بزرگ از گلهای رز!
با یه عالمه شکلاتهای خوشمزه! با یه عالمه پاستیل میوه ای. با یه عالمه لواشک و تمر هندی. به یه عالمه چیپسسس! چیپس چیتوز، با طعم سرکه نمکی... قیمت: ۲۵۰ تومان! ![]()
![]()
یا صاحب الزمان... همه ی بچه های دنیا منتظرتن... زود بیا.
تولدت هم مبارک! دمب منم سه چارک ![]()
کادوت هم بمونه واسه وقتی که اومدی. شاید اینطوری واسه کادوت هم که شده زودتر بیای.![]()
مبینا منتظرته. مبینا و همه ی مبینا کوچولو های دنیا منتظرتن. منتظرتن تا بازم بتونن بخندن.
منتظرشون نزار.![]()
مراقب خودت باش.![]()
نیمه ی شعبان مبارک.

خبر آمد خبري در راه است
سرخوش آن دل كه از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد شايد
پرده از چهره گشايد شايد
دست افشان پايكوبان مي روم،
بر در سلطان خوبان مي روم
مي روم بار دگر مستم كند،
بي سر و بي پا و بي دستم كند
مي روم كز خويشتن بيرون شوم،
در پي ليلا رخي مجنون شوم
هر كه نشناسد امام خويش را،
بر كه بسپارد زمام خويش را
با همه ي لحن خوش آوايي ام
در به در كوچه ي تنهايي ام
اي دو سه تا كوچه ز ما دورتر
نغمه ي تو از همه پر شور تر
كاش كه اين فاصله را كم كني
محنت اين قافله را كم كني
كاش كه همسايه ي ما مي شدي
مايه ي آسايه ي ما مي شدي
هر كه به ديدار تو نائل شود
يك شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشي دست داد
سينه ي ما را عطشي دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامه ي جان من است
نامه ي تو خط امان من است
اي نگه ات خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده يك شب بتاب
پرده بر انداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
اي نفست يار و مدد كار ما
كي و كجا وعده ي ديدار ما ؟!
دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد
به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد
به مكه آمدم اي عشق تا تو را بينم
تويي كه نقطه ي عطفي به اوج آيينم
كدام گوشه ي مشعر كدام كنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشينم
اي زليخا دست از دامان يوسف باز كش
تا صبا پيراهنش را سوي كنعان آورد
ببوسم خاك پاك جمكران را
تجلي خانه ي پيغمبران را
خبر آمد خبري در راه است
سر خوش آن دل كه از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد شايد...
پرده از چهره گشايد... شايد...
"مرحوم آغاسی"

دانلود آهنگ قشنگ نامه - از احسان خواجه امیری

پ.ن ۱: من هیچکس رو دنیا رو دوس ندارم...!
پ.ن ۲: قراره ۳۰ سال دیگه یه سنگ آسمانی به زمین بخوره. با احتمال ۱ به ۴۵ هزار! یعنی یه خورده بیشتر ار احتمال اینکه یکی شست پاش بره توی چشش و بمیره!
پ.ن ۳: طبق محاسبات من، بیشتر آدمای اینترنت (قریب به 95 درصد!) دچار مشکلات حاد روانی هستن. که اومدن وقتشون رو اینجا فقط تلف کنن! آدمای اینترنتی دوستای خوب نمیخوان. اومدن وقتشون رو تلف کنن. فقط اومدن که تنها نباشن! حالا با کی و چه جوری مهم نیست. هنوز هم میخواین لحظات شیرین زندگیتون رو با سروکله زدن با آدمایی که اومدن فقط وقتشون بگذره تلف کنین؟!
پ.ن ۴: سوال نکنین! چشمای منم سیاه نیست. از دماغ الاغ فیل هم نیفتادم. منم جزو همون 95 درصدم.
پ.ن ۵: من از الآن دیگه یاهو مسنجر ندارم...! پاکش کردم.
پ.ن ۶: لطفا دیگه اشتباه نکنین! "من خدا نیستم!!" یا بهتره بگم: "خدا من نیستم!"
پ.ن ۷: میخوام بزرگ شدم دکتر بشم.
پ.ن ۸: نه منصرف شدم. بزرگ شدم میخوام معتاد بشم. یا شایدم دزد بشم.
پ.ن ۹: تا حالا دست توی دماغت کردی؟ حال میده نه؟!
پ.ن ۱۰: من جیش دارم. تو چی؟ نداری؟!

بدم میاد! خسته شدم! از خودم... از دنیام... از دنیا!
نمیخوام! این دنیا رو... آدماشو... هیچیش رو!
نمیتونم! نمیتونم بسازم... با دنیا... با آدماش...خسته شدم از بس که نوشتم خسته شدم ولی دنیا هیچ تغییری نکرد!!
مهدی نمیتونی! نمیتونی دنیا رو عوض کنی! نمیتونی... نمیتونی آدماش رو همونجوری بسازی که میخوای!
مهدی زشته! دنیا زشته... کاراش... رسماش... آدماش...
توی هر گوشه ی این شهر پر شده از گرگای انسان نما... گرگایی که نقاب آدما رو میزنن! خسته شدم از این همه نقاب! خسته شدم از این همه دروغ...
خدایا پس کو؟ اون دنیایی که همه ی آدماش قلب هاشون تو چهره هاشونه کو؟ اون دنیای بدون نقاب کو؟؟؟
میدونی چرا اینترنت کثیفه؟ میدونه چرا همه بدشون میاد ازش؟ چون اینجا هیچکی هیچکی رو نمیشناسه... همه خودشونن... حداقل بیشتر آدما...
میتونن حرف دلشون رو بزنن... از آرزوهاشون بگن... گریه کنن... بخندن. اما... دنیای همه قشنگ نیست! آرزوهای همه اونی نیست که خوشت بیاد! آرزوی بعضیا... دنیاشون... اونی نیست که تصور میکنی! گرگا اینجا گرگن! بیشتر گرگا! هر چند بازم نقاب میزنن اما... میفهمی گرگن... گرگ...
خدایا؟ آخه این چه دنیای کثیفیه؟ چرا همه مثل همن؟ همه لباس میپوشن... حرف میزنن... راه میرن... میخندن... اما... خدایا؟ تو دلشون چی؟ خدایا تو که از نهان هر دلی خبر داری... تو حقیقت چشم ها و اونچه رو تو دل پنهون میکنیم میدونی...
گفتم که... کثیف ترین و پاک ترین چیزهای دنیا نگاهه! زشت ترین و زیباترین چیزهای دنیام خندس! خدایا؟ چرا آدما به جای اینکه با هم بخندن، به هم میخندن؟ چرا خدا؟ خدایا؟ من دیگه مراقبم! میدونی که از کی هست که حواسم رو جمع میکنم تا وقتی کسی رو میخندونم به کسی توهین نشه؟
خدایا؟ خندیدن خوبه! خندوندن خوبتر! اما... وقتی توی یه کلاس 35 نفری... یکی میاد یکی رو مسخره میکنه تا 34 نفر بخندن... اما این کدوم خنده ای هست که باعث ریختن اشکای یکی شه؟ اون 34 نفر یه لحظه میخندن... اما اون یه نفر... تا عمق وحش میسوزه!
باید عادت کنم تنها باشم... نمیدونم چرا هر وقت حرف از تنهایی میاد همه فکر میکنن منظورم دختره!!! مگه همه ی دخترا و پسرایی که باهم هستن دیگه تنها نیستن؟! بیشتر از همه اونان که تنهان.
حالم بهم میخوره از خودم. از خودم بدم میاد. بدم میاد. دلم میخواد کاش نباشم. کاش هیچوقت نبودم. حالم از این بودنم بهم میخوره. دیگه نمیخوام باشم! آدمی که اراده نداره برای نبودن خوبه! نمیخوام این باشم... میخوام خودم باشم...
خودم... با دنیای خودم... آسمونش با رنگ خودم... آدمایی که توی دنیام راه میدم آدمای خودم باشن. جایی برم که میخوام! کاری رو کنم که میخوام! با کسی باشم که میخوام!
چیزایی رو بشنوم که میخوام، چیزایی رو ببینم که میخوام. اونی رو که ببینم که میخوام. که میخوام... که میخوام... م ی خ و ا م!!!
میخوام این خواستن هام واقعی شه! من خودم نیستم. من اونی نیستم که میخوام. اونی رو نمیبینم که میخوام. اونی رو نمیشنوم که میخوام.
نمیدونم چرا... نخواستم شاید... شایشدم نتونستم... اما اینبار دیگه میتونم!!! مطمئن باش!
هر کی از خودش یه ایده آل داره، ایده آل هر کسی از خودش همون کسی هست که میخواد باشه! اما من، من نبودم. من... من نبودم. اما مهم اینه که میخوام باشم! حتی اگه همه ی مردم دنیام نخوان بزارن... من کار خودمو میکنم.
من به این دنیا نیومدم که نفس بکشم! که بخورم! که خورده بشم! نیومدم... من اومدم تا خودم باشم... من توی این دنیا اومدم که فرصت این رو داشته باشم که خودم شم... که اون آدمی رو بسازم که خودم میخوام.
اما هنوزم فرصت دارم!! هنوز میتونم. هنوز اراده دارم که بخوام.
من میرم... واسه یه مدت خیلی کوتاه... باید یه سری کارا رو ردیف کنم... باید یه سری حرفا رو با خودم بزنم... یه سری حرفا رو با خدام بزنم... باید... باید برم تا به یادم بیارم کی بودم. کی هستم. کی میخوام باشم.
اما میام! به زودی! بعد از اینکه تکلیف خودم رو با خودم روشن کردم... اما ایندفعه با دست پر میام! میخوام این وبلاگ رو جدی تر از همیشه ادامه بدم.
دارم میرم... برام دعا کنین...
میام.


سلام
خیلی خسته شدم! از دست زندگی! نه! نه اینطوری نمیشه!!!
خیلی چیزا رو تو زندگیم ندارم... خیلی کارا رو انجام میدم که نباید و خیلی کارا رو انجام نمیدم که باید انجام بدم!
میدونین چیه؟ آدما... هر کسی همونی هست که میخواد. یعنی یکی دوست داره نماز بخونه و میخونه، یکی دوست نداره و نمیخونه. یکی دوست داره و بر اساس اعتقاداتش میره و روحانی میشه، و یکی هم بر حسب دیدی که به زندگی داره سر از جاهای بد جور در میاره... همه سعی شون اینه که اونی بشن که میخوان!
اما من نه! من میدونم میخوام کی باشم، میدونم دوست دارم کدوم مهدی باشم... ولی سعی نکردم که باشم. درست رو میدونم ولی انجامش نمیدم...!
تو زندگی هر آدمی یه نقطه هست، یه نقطه ی عطف که زندگی آدم از اون نقطه متحول میشه... حالا که سال نو شده... اصلا چرا حول حالنا الی احسن الحال؟؟؟ چرا خدا؟ چرا از خدا میخوایم که ما رو متحول کنه؟ نه! خدا متحول نمیکنه. تا خودمون نخوایم این دعا ها هیچ اثری نداره...
من از خدا میخوام که حول حالنا الی احسن الحال... اما اول خودم اینکارو میکنم... اول خودم خودمو متحول میکنم... از همین امروز، از همین ساعت... از همین جا!
دیگه تموم اونکارایی رو میکنم که دوست دارم. اونی رو انجام میدم که درست میدونم. همونی میشم که میخوام!!!
امیدوارم شمام امسال متاهل متحول شید...

خدای خوبم... خدای من... خدای پاکم... کمک کن! کمکم همونی بشم که میخوام، که میخوای، که باید! کمکم کن خدای مهربونم... من به کمکت احتیاج دارم... همین حالا! همین حالا که من...
میدونم! میدونم همین تصمیمی رو هم گرفتم مدیون تو هستم... تو خواستی! آره تو خواستی که من این تصمیم رو بگیرم... خدایا ممنونم... واسه همه چیز... واسه همه ی چیزا...
خدایا بگو! بگو که تنهام نمیزاری! بگو که هیچ وقت تنهام نمیزاری! هیچ وقت هیچ وقت... حتی اگه بهت بدی کنم... حتی اگه فراموشت کنم... بگو که فراموشم نمی کنی! بگو!
خدایا دلم برات گشاد تنگ شده... خیلی... خیلی دلم میخواد بیام پیشت... تو که باور میکنی مگه نه؟ نگو...! خدایا نگو که تو هم یه روز تنهام میزاری... نگو! خدایا... تو رو خدا نگو! حتی اگه واقعا همینطوره... حتی اگه واقعا یه روزی تنهام میزاری... حتی اگه یه روز فراموشم میکنی... نگو! بهم دروغ بگو!
خدایا! بهم دروغ بگو! دوست دارم! دروغت رو دوست دارم ولی نگو که تو هم تنهام میزاری...
خدایا... میدونی که توی این دنیا... تو این همه آدم... تو این همه اسم... تو این همه سر و صدا... هیچکی رو ندارم... تو برام بمون... تا همیشه... تا آخر... تا وقتیکه هستی... خدایا! تا وقتی که هستی پیشم بمون...
خدایا... خدای خوبم... خدای پاکم... ممنونم... ممنونم واسه اینکه هستی... ممنونم واسه اینکه وقت داری... ممنونم که هیچ وقت سرت شلوغ نیست... ممنونم واسه اینکه همیشه به حرفام گوش میکنی...
به حرفام گوش میکنی... دوستت دارم... با اینکه میدونم ممکنه دوسم نداشته باشی... دوست دارم چون حداقل وانمود میکنی که دوسم داری...
خدایا؟ تو دلت چی هست؟ به چی فکر میکنی؟ اصلا وقت داری به حرفام گوش کنی؟ یا تو هم سرت شلوغه؟ خدای داری به چی فکر میکنی؟ داری به کی فکر میکنی؟ به منم فکر میکنی؟ اصلا تا حالا به منم فکر کردی؟ اصلا... چرا باید فکر کنی؟ تو خدایی و من... اما نه! بهم فکر میکنی... مطمئنم.
اگه تو دوسم نداری... اگه بهم فکر نمیکنی پس چرا الآن دارم گریه میکنم؟ پس چرا الآن چشام خیسه؟ پس چرا الآن که دلم گرفته دارم با تو حرف میزنم؟ پس چرا اشکام فقط وقتی با توحرف میزنم میریزه؟ هاااااااااااا؟ چرا؟؟؟ بهم بگو چرا!
خدایا؟ خوش به حالت که تنهایی. اصلا تنهایی؟ آره! میدونم! خیلیا مثل من وانمود میکنن دوست دارن ولی فقط عذابت میدن! ما آدما چرا فکر میکنیم اگه کار بدی کنیم خدا ما رو عذاب میده؟ نه! ما داریم خدا رو عذاب میدیم!
خدا منو ببخش! خدای خوبم منو ببخش... واسه... واسه همه عذاب هایی که بهت دادم... واسه همه... واسه همه... واسه همه ی گریه هایی که به خاطر من کردی! منئ ببخش خدایا! منو ببخش! تو رو خدا منو ببخش!
منو ببخش که نزاشتم بخندی... منو ببخش که ناراحتت کردم... منو ببخش که واسم غصه خوردی... منو ببخش که به خاطرم عصبانی شدی... منو ببخش... واسه همه ی عذاب هایی که با گناهای من کشیدی...!
خدایا؟؟؟ تو هم آدمی مگه نه؟ تو هم دل داری مگه نه؟ تو هم دلت میگیره مگه نه؟ تو هم درد دل داری مگه نه؟
خدایا؟ دلم برات میسوزه! چیه؟ تعجب نداره که! تا حالا کسی بهت نگفته بود دلش برات میسوزه؟! خدایا یادته اون شب؟ فیلم ترسناک گرفته بودیم که بترسیم!!! اما من آخرش دلم برات سوخت! خودمم خیلی تعجب کردم! من کی باشم که دلم واسه خدا بسوزه؟؟؟ اما خدایا؟ خیلی غصه داری! خیلی تنهایی! تنهاتر از من! بی کس تر از من! بی کس تر از همه!
قبلا فکر میکردم... پیش خودم میگفتم که خدا... اگه خدایی به این مهربونی هست پس چرا کاری نمیکنه؟ پس چرا... چرا میبینه یه دختر کوچولو تو شهر بم زیر یه عالمه سنگ و آجر میمیره و هیچی نمیگه! خدا من نمیبینم! من همه جا نیستم! اما تو چی؟؟؟ تو که هستی!!! تو همه چیزو میبینی... ترس! ترسی رو که تو دل اون بچه کوچولو میره وقتی میبینه سقف خونه داره میریزه رو سرش. گریه! گریه مادری که همه ی بچه هاشو از دست داده. فریاد! فریاد پدری که جنازه ی سوخته و زغال شده ی دختر کوچولوشو میبینه!
خدایا؟ من که اینقدر حتی از تصور اینا حالم بد میشه، تو چی؟
خدایا نامردیه! نامردیه که بگیم تو اون دختر کوچولو رو بیشتر از مادرش دوست داری! نامردیه اگه بگم من مبینا رو بیشتر از تو دوست دارم! نه دروغ میگم! تو بیشتر دوسش داری! پس... حتما غصه میخوری وقتی میبینی یه بچه ی کوچولو زیر آوارا له میشه! حتما بیشتر از مادرش گریه میکنی...
اما خدایااااااااااااااااااااااا؟ تو مگه چقدر تحمل داری؟ چقدر زجر بکشی؟ بسه دیگه! خدایا ولشو کن! آدما رو ول کن! چرا پس اینا دوست ندارن... ولی تو... خدایا...
خدایا؟ تو شبا با یاد کی سرتو رو بالش میزاری؟؟؟ تو هم...؟ کسی دل تو رو هم میشکنه؟... تو هم درد دل داری؟ دوست داری واسه کسی درد دل کنی؟ خدایا تو کی رو داری که باهاش درد دل کنی؟ ماها اگه هیچ کسی هم نداشته باشیم.. اگه هیچ کس نیست... خدا که هست...! تو چی خدایا؟ تو وقتی دلت میگیره با کی حرف میزنی؟
خدایا؟ ما خیلی بهت بدی میکنیم نه؟ تو همه چیز مونی... تو تنها چیزی هستی که داریم... اما... آخه خودت گفتی که:
"هنگامی که بنده ی من نماز میخواند، چنان به او می نگرم که انگار جز او بنده ای ندارم... اما هنگامی که او نماز میخواند... چنان به من می نگرد که گویا جز من هزاران خدای دیگر نیز دارد!"
خدایا... تو خوبی... تو خیلی خوبی... خیلی...
خدایا؟ کمک میکنی؟ بهت احتیاج دارم! چرا هر وقت بهت احتیاج پیدا میکنم به یادت میفتم؟
خدایااااا؟ حرفامو شنیدی؟ تو میدونی چی میگم؟ تو گوش میدی به حرفام؟ منتظرتم... جوابمو بده! خدایا جوابمو بده... منتظرت میمونم... تا همیشه... میدونم یه روز جواب همه ی سوالامو میگیرم... تا اون روز... منتظرت میمونم...
بازم برات مینویسم... بازم باهات حرف میزنم... اینقدر که خودت خسته بشیو بالاخره یه روزی جوابمو بدی...

اشکای چشام دیگه خشک شدن... خشک خشک... انگار که هیچ وقت خیس نشده بودن... صدای بارون میاد... چند ساعت پیش که اومدم داشت برف میبارید اما الآن صدای بارون میاد... میخوام برم بیرون رو ببینم...
بارونم قطع شد... ولی هنوز رو زمین برف مونده... برف... تو بهار... دلم براش تنگ میشه! برای برف! میدونم که این آخرین باری هست که میبینمش... نکنه اومده واسه خداحافظی...
خدا حافظ... همین حالا... همین حالا که من تنهام...

برام دعا کنین که بتونم...
پ.ن1: خب حالا دیگه متحول که شدم... فقط مونده متاهل بشم...![]()
![]()
واسه اونم برام دعا کنین![]()
![]()
پ.ن2:
ممنون که همه تون به یاد مبینا هستین... مبینا اینقدر شیطونه که اونایی هم که اصلا نمیدونن کیه دوسش دارن... بهش حسودیم میشه که اینقدر همه دوسش دارن.پ.ن3:
معذرت اگه نظراتون رو جواب ندادم... فقط بدونین که هنوز دوستون دارم و هنوز نظراتون و خودتون برام مهمین. قول میدم که جبران کنم.پ.ن4:
سال نو مبارک!
جهت تبادل لینک با این وبلاگ٬ ابتدا به این وبلاگ لینک داده سپس لینک خود را در قسمت زیر به این وبلاگ اضافه کنید!

A man went to a barbershop to have his hair cut and his beard trimmed. As the barber began to work, they began to have a good conversation.
They talk about so any thinks and various subjects. When they eventually touched on the subject of God, the barber said: "I don't believe that God exists."
Why do you say that?" asked the customer."
"Well, you just have to go out in the street too realize that God doesn't exist. Tell me, if God exists, would there be so many sick people? Would there be abandoned children? If God existed there would be neither suffering nor pain. I can't imagine a loving a God who would allow all of these things."
The customer thought for a moment, but didn't respond because he didn't want to start an argument. The barber finished his job and the customer left the shop.
Just after he left the barbershop, he saw a man in the street with long, stringy, dirty hair and on untrimmed beard, He looked dirty and unkempt.
The customer turned back and entered the barber shop again and he aid to the barber: "you know what? Barbers do not exist!"
"How can you say that?" asked the surprised barber. "I am here, and I am a barber. And I just worked on you!"
"No!" the customer exclaimed. "Barbers don't exist! Because if they did, there would be no people with dirty long hair and untrimmed beards like that man out side!"
"Ah.... But barbers DO exist! What happens, is, people do not come to me".
"Exactly!" Affirmed the customer. "That's the point! God, too, Does exist! What happens, is, people don't go to Him and do not look for Him. That's why there's so much pain and suffering in the world"...!!!


مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آن ها در گرفت.
آن ها درباره ی موضوعات مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا رسیدند، آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
- مشتری پرسید:چرا این حرف را میزنی؟
- کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشت. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد چون نمیخواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست؟ به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند!
- آرایشکر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟! من اینجا هستم، من آرایشگرم! من همین الآن موهای تو را کوتاه کردم!
- مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
- نه بابا! آرایشگر ها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
- مشتری تایید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد...!

مسافر شهر غمی ............... غريبی مثل خودمی
تو صورتت پر از غمه ............ غصه داری يه عالمه
دوست داری درد دل كنی ....... دلت گرفته از همه
غريبه توی غربت ................ نگی چی شد محبت!
بگی ميگن ديوونهس ... حرفاش چه بچه گونهس!
تقصير آدما نيست ............ اين همه درد دوا نيست
آب و نون و نفس .................. كجا اومدی تو قفس؟!

ای دل تنها
چیه چشم انتظاری؟
باز یه لحظه، یه دم آروم نداری
مثل زمستون تو حسرت بهاری
باز عشقت خیمه زد رو گونه م
باز یادت آتیش زد به آشیونم
باز بی تو باید تنها بمونم
بیا سکوت لبهات، هنوز حرمت خونه س
پرنده ی دل من، هنوز بی آشیونه س
بیا پر از امیده، هنوز این دل خسته
هنوز به پای چشمات، پای عشقت نشسته
واسه من تنهایی درده
درد هیچ کسو نداشتم...
هر گل پژمرده ای رو، تو کویر سینه کاشتم!
دیگه باور کردم انگار٬ که باید تنها بمونم...
تا دم لحظه ی مردن شعر تنهایی بخونم...


توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره...
چرا وقتی نوبت ماس آسمون جایی نداره؟!


عشق خیس شدن دو نفر زیر باران نیست...
عشق اینست که...
دستانت را روی کسی چتر کنی
و... او هرگز نداند که چرا خیس نشد...!

امروز فقط واسه مبينا كوچولو آپ كردم، آخه امروز... تولدشه!
سه اسفند هزارو سيصدو هفتادونه... امروز مبينا خانوم 6 سالش تموم ميشه!
مبینا بهم گفت: "داداش نمیری برام کادو بگیری؟" گفتم:"مگه زوریه؟ شاید نخوام بگیرم!" نگام کردو گفت: "باهات شوخی ندارما! زود برو بخر!"
این عکس زیر هم قراره عکس منو مبینا باشه! نمیدونم... خودش که اینطور میگه! ولي... اينا كه هم قد همن! مبينا تا كمرم مياد كه... به هر حال... چون مبينا ميگه اين عكس منو مبيناس...

یه فرشته، لب دريا، مثل رويا، وای چه زيبا
يه فرشته، پاكو معصوم، وای چه آروم، انگاری همين حالا اومده دنيا
يه تولد، لب ساحل، يه تبسم از ته دل
يه آدم كه ديگه نيست تنهای تنها
يه فرشته، كه با گريه هاش نوشته
همه ی فرشته های گمشده پيدا بشن، دنيا بهشته...
دنيا بهشته!!!
مبینا خانوم یکی از فرشته هایی که اشتباهی رو زمین موندن! کاشكی همیشه همینطور بمونی... فرشته کوچولوی خونه ی ما مبیناس... ببینم... فرشته کوچولوی خونه ی شما کیه؟
مبینا جان... خیلی دوستت دارم...
ایشالله یه بار ببینم که عروس شدی! ستاره کوچولوی خودم!
خانوم كوچولو ... تولدت مبارك!
خدای يك ديوانه... خدای يك آدم... خدای من... خدايی كه با هميشه فرق داره!
ديوانه! كلمه ای كه يا به فردی اشاره می كنه كه ميپره سر مردم، يا كلمه ای شده كه فقط ازون ديوانه بار عاشق شدن رو ميفهمن!
بهم ميگن ديوانه!!!
امروز يه موضوعی پيش اومده بود كه نه من، نه هيچ كدوم از خانواده ی من توش هيچ نقشی نداشتن، ولی نهايتا توش دعوا شد! دست داداشم برید! بعدشم... (حالا هر چی!)... آخرشم بگو مگو... كه سهم منم اين بود كه بهم بگن ديوانه!!! (بيچاره من!)
آره يه ديوانه هستم... اگه يه رنگ بودن، اگه اينكه حرف و قلب آدم يكی باشه، ديوونگيه!
آره يه ديوانه ام... اگه عصبانی شدن... فقط و فقط واسه اينكه نميتونم احساساتمو كنترل كنم، فقط واسه اينكه واسه چيزی كه فكر ميكنم، واسه كسی كه دوست دارم خيلی ديوونه ميشم!!!
داداشم ميگت: برادرم دكترا ميخونه! گفتم: هيسسس!
خنده م گرفته بود...
چون دوست دارم! دوست دارم ديوونه باشم، حتی همين ديوونه ای كه رو سر مردم ميپره، حتی همين ديوونه ای كه شما فحش ميديد! حتی همين ديوونه رو هم دوست دارم!
من ديوونه م! نه ديوونه ای كه شما اونو يه رنگيو پاكيو صداقت ميدونين، نه! من هيچكدومشون نيستم! من ديوونه ی عشقو عاشقی نيستم، من يه رنگو پاك نيستم!
من يه ديوونم... يه ديوانه! يه عصبی... يه وحشی... ديوونه م ولی هيچ وقت سر هيچكس نپريدم!

ديوونه م...
ديوونگی رو دوست دارم...
ميخوام ديوونه بمونم...
نه نميخوام! نميخوام همينی كه هستم باشم... ميخوام ديوونه باشم... نه... ديوونه تر... خيلی ديوونه تر... اينقدر ديوونه كه ديگه اينجا جام نباشه... نميخوام اينجا رو...
ديوونه ميمونم، آره ديوونه تر ميشم... خودمم، دوست دارم، هر كی هر چی ميخواد بگه!
تو! تويی كه داری حرفامو ميخونی، تويی كه منو نميشناسی، تويی كه منو ميشناسی، تويی كه ميدونی كيم، تويی كه نميدونی كيم... نميدونم الآن داری چی فكر ميكنی... من برای هيچ كدومتون زندگی نميكنم! من ميخوام خودم باشم، فقط خودم... يه ديوانه! يه وحشی! يه عصبی! یه روانی!

همينی هم كه هستم خيلی دوست دارم... من خودمو دوست دارم، هر جوری كه هستم! دوسش دارم!
آره... ديوانه ميشم... ديوانه تر ميشم... هر كی هم هر چی دلش خواست بگه... خدا ميدونه، همينم كافيه!
واسه يه ديوانه همين كافيه كه خدا داره، همين كافيه كه خدا ميدونه، خدا ميدونه و خودش، همينا بسمه! همين كه خدا دارم، مگه ديگه چيو ميخوام؟!
خودمم، فقط خودم، يه ديوانه... يه ديوانه... يه ديوانه كه تنها نيست، تنهاش نميزارن، تنها نميمونه، خداشو داره...
خدا... خدای يك ديوانه !!!
خدای من... خدای ديوانگی هام... خدای تنهام... قول ميدم خدا جون، قول ميدم ديگه هيچ وقت اشتباه نكنم، قول ميدم بهترين باشم، قول ميدم همونی بشم كه دوس داری!
ميدونم خدايا، ميدونم تو هم ديوونه دوست داری، ميدونم ميخوای ديوونه بشم!
ميشم!
ميشم!
قول ميدم بشم!
بهت قول ميدم...

خيلی دلم گرفته، يه جوری ميشم، اما هر وقت باهات حرف ميزنم يه حس خوبی بهم دست میده.
خدايا ميدونم دوسم داری! داری! مطمئنم! چون من خيلی دوستت دارم... مگه دل به دل راه نداره؟ پس دوسم داری، مطمئنم... مطمئنم كه ديوونه كوچولوتو دوس داری! هر جور كه هستم! هر گناهی كه كرده باشم، هر چی كه بودم... هر جور که هستم٬ تو منو دوست داری!

هر چی كه بودم... ولی بهت قول ميدم، قول ميدم همونی شم كه تو ميخوای...
همونی ميشم كه بهم افتخار كنی... همونی كه خدا بهم افتخار کنه... همون ديوونه ای كه تو دوستش داری!
همونی ميشم كه بهم افتخار كنی... نمیخوام این بمونم... میخوام عوض شم٬ خوب شم٬ خوبتر٬ میخوام همونی شم که خودت دوست داری... یه آدم جدید... یه دیوونه ی دیوونه تر... یه دیوونه ی پاک تر... یکی دیگه... همونی که تو دوست داری! همونی که خودم میخوام باشم! خودم! میخوام خودم باشم!
همونی میشم که تو میخوای... همون دیوونه ای که تو دوست داری...
کسی میشم که خودم میخوام... همونی میشم كه خدا بهم افتخار كنه... خدای من دوسم داشته باشه...
همونی که خدا میخواد میشم...خدا... خدای من٬ خدای يك ديوانه!!!
اینو قول میدم!
